گاه می اندیشم،

حمید مصدق

گاه می اندیشم،

       خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

            آن زمان که خبر مرگ مرا

            از کسی میشنوی،روی تو را

کاشکی می دیدم.

            شانه بالا زدنت را،

                     -بی قید

و تکان دادن دستت که،

                     -مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که،

                     -عجب!عاقبت مرد؟

                         -افسوس!

-کاشکی می دیدم!

    من به خود می گویم

          «چه کسی باور کرد

                جنگل جان مرا

                آتش عشق تو خاکستر کرد؟»

یک با یک برابر نیست!

یک با یک برار نیست...
ادامه نوشته

سربازی که دیگر به خانه باز نگشت

سربازی پس از جنگ ویتنامی  خواست به خانه برگردد

او قبل از اینکه به خانه برسد , از نیویورک با پدر و مادرش تماس گرقت و گفت: «پدر و مادر عزیزم,جنگ تمام شده و من می خواهم به خانه بازگردم,ولی خواهشی از شما دارم. رفیقی دارم که می خواهم او را با خود به خانه بیاورم.»...

پدر و مادر او در پاسخ گفتند: «ما با کمال میل مشتاقیم که او را ببینیم.»

پسر ادامه داد: « ولی موضوعی است که باید در مورد او بدانید, او در جنگ به شدت آسیب دیده و در برخورد به مین یک دست و یک پای خود را از دست داده است و جایی برای رفتن ندارد و من می خواهم که اجازه دهید او با ما زندگی کند.»

پدرش گفت: «پسر عزیزم,متاسفم که این مشکل برای دوست تو پیش آمده است. ما کمک می کنیم تا او جایی برای زندگی در شهر پیدا کند.»

پسر گفت: «نه, من می خواهم او با ما زندگی کند.»

آنها در جواب گفتند:« نه, فردی با این شرایط موجب درد سر ما خواهد بود . ما فقط مسئول زندگی خودمان هستیم و اجازه نمی دهیم که آرامش زندگی ما را بر هم بزند. بهتر است به خانه بازگردی و او را فراموش کنی.»

در این هنگام پسر با ناراحتی تلفن را قطع کرد و پدر و مادر او دیگر چیزی نشنیدند.

چند روز بعد پلیس نیویورک به خانواده پسر اطلاع داد که فرزندشان در سانحه سقوط  از یک ساختمان بلند جان باخته و آنها مشکوک به خود کشی هستند.

با دیدن جسد, قلب پدر و مادر از حرکت ایستاد. پسر آنها یک دست و یک پا نداشت!!

عروسک

دختر کوچک به مهمان گفت:ميخواي عروسکهامو ببيني؟
مهمان با مهرباني جواب داد:بله.
دخترک دويد و همه ي عروسکهاشو آورد،بعضي از اونا خيلي بانمک بودن .دربين اونا يک عروسک باربي هم بود.
مهمان از دخترک پرسيد:کدومشونو بيشتر از همه دوست داري؟
و پيش خودش فکر کرد:حتما" باربي.
...
اما خيلي تعجب کرد وقتي که ديد دخترک به عروسک تکه پاره اي که يک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت:اينو بيشتر از همه دوست دارم.مهمان با کنجکاوي پرسيد:اين که زياد خوشگل نيست! دخترک جواب داد:آخه اگه منم دوستش نداشته باشم ديگه هيشکي نيست که باهاش بازي کنه و دوستش داشته باشه ،اونوقت دلش ميشکنه...
نقل از کتاب در پناه او

از باغ میبرند چراغانی ات کنند

از باغ می برند چراغانی ات کنند

تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند

پوشانده اند "صبح" تورا ابرهای تار

تنها به این بهانه که بارانیت کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند

این بار می برند که زندانیت کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی

شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه فرق بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربا نی ات کنند

"فاضل نظری"



 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com



 

عجب دیوانه بودم


عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشم تو

و کار این دل دیوانه را دشوار کردی تو

چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت

چقدر این عاشقت را پیش مردم خوار کردی تو

شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف

شهامت در وجودت کو؟که بس انکار کردی تو

تو صدها شعر زیبا را برایم خواندی و گفتی

که بازی با دل بیمار من بسیار کردی تو

چو آن شب دیدمت در کوچه او را با تو

و ناچار این خیانت را به من اقرار کردی تو

نمی بخشم تو را هرگز دلم را سخت بشکستی

خدا هم خود تلافی می کند بد کار کردی تو

نمی بایست نفرین آخرین پیمان ما میشد

مرا اما به این کار غلط نا چار کردی تو

ز باغ سینه ام گلهای زرد آرزو کندم

مرا با بی وفای ها ز خود بیزار کردی تو

چه حسنی داشتی در این شکست تلخ!می دانی؟

مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو.


خداحافظ...


خداحافظ گل لادن،تموم عاشقا باختن

ببين غم گريه ها از عشق ،چه زندوني برام ساختن

خداحافظ گل پونه ،گل تنهاي بي خونه

لالايي ها ديگه خوابي ،به چشمونم نمي شونه

يكي با چشماي نازش،دل كوچيكمو لرزوند

يكي با دست نا پاكش گلاي باغچمو سوزوند

تو اين شبهاي تو در تو،خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهايي داره مي باره از هر سو

خداحافظ گل مريم گل مظلوم پر دردم

نشد با اين تن زخمي به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو  به خواب قصه بسپارم

از اين فصل سكوت و شب غم بارون و بر دارم

نمي دوني چه دلتنگم از اين خواب زمستوني

تو كه بيدار بيداري بگو از شب چي مي دوني

تو اين روياي سردرگم خداحافظ گل گندم

تو هم بازيچه اي بودي تو دست سرد اين مردم

خدا حافظ گل پونه كه باروني نمي تونه

طلسم بغض و برداره از اين پاييز ديوونه

خداحافظ...

خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام

خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني كه من و از چشم تو ميديد

اگه گفتم خداحافظ نه انكه رفتنت سادست

نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اينكه نبندي دل به روياها

بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا

خداحافظ خداحافظ

همين حالا خداحافظ

عشق دلیل نمی خواهد

روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید : چرا مرا دوست داری ؟ چرا عاشقم هستی ؟

 

پسر گفت : نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم

 

دختر گفت : وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی ؟!!!!

ادامه نوشته

دلم غمگین غمگین است

دلم غمگین غمگین است
در این کومه
در این زندان
در این غوغای خاموشی
در این جشن فراموشی
در این دنیای بی مهر و کم آغوشی
دلم ترسیده و تنگ است
دلم ترسیده از آه پر از درد پدرهامان
و از چشم پر از اشک تمام مادر ها
دلم آشوب آشوب است
دلم سرد و تنم بی روح بی روح است
نمی خواهم، نمی خواهم دگر
این زندگانی را و دل را
نگاهم خیره بر بالا
به دنبال نگاهی ساده می گردد
و می بینم، و می بینم هوای گریه دارد آسمان هم پای چشمانم
می روم آرام
گونه ام خیس است
آسمان می بارد امشب بر من و بر گریه هایم سخت



heart

حس دستان تو عالیست!

حس دستان تو عالی است ، حقیقت دارد

 

با تو هر ثانیه ، سالی است ، حقیقت دارد

 

                    آه اگر راه به روی دل من باز کنی

 

                   گرچه او تازه نهالی است. . . حقیقت دارد

 

من عروس غمم و عمر عزیزم همه شب

 

غرق داماد خیالی است ، حقیقت دارد

 

                   زور و شبهای بلندی که به یاد تو گذشت

 

                   خسته از دست توالی است ، حقیقت دارد

 

بی هوای نفست ، زمزمه های دل من

 

آتش رو به زوالی است ، حقیقت دارد

 

                   غم عشق تو دلم را بخدا سوزانده

 

                   حاصل اش اشک زلالی است ،حقیقت دارد

 

من و دلتنگی و تنهایی و بی همنفسی   . . .

 

جای چشمان تو خالی است ، حقیقت دارد


تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
دلم می پاشد از هم بس كه زیبا می شوی گاهی

حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است
كه پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی

به ما تا می رسی كج می كنی یكباره راهت را
ز ناچاریست گر همصحبت ما می شوی گاهی

دلت پاك است اما با تمام سادگیهایت
به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی

 

تو را از سرخی سیب غزل هایم گریزی نیست

تو هم مانند ادم زود اغوا می شوی گاهی...

عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد








یک نفر قلب تو را بی سحر و جادو می برد

بی گمان من می شوم بازنده و او می برد

اشک می ریزم و می دانم که چشمان مرا

عاقبت این گریه های بی حد از سو می برد

آنقدر تلخم که هر کس یک نظر میبیندم

ماجرا را راحت از رفتار من بو می برد

من در این فکرم جهان را می شود تغییر داد

عاقبت اما مرا تقدیر از رو می برد


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA

بگو چی شده


هوای دلت باز ابری شده

چرا غصه داری؟بگو چی شده!

از اول دلت قسمت من نبود

بگو اخرش قسمت کی شده!

چه بغضی نشسته تو لحن صدات

چقد گریه کردی بمییرم برات

باید راهم از تو جداشه ولی

من و حبس کردی تو عمق چشات

چقد گوشه گیری!

کجا داری میری؟

واسه کی قراره از امشب بمیری؟

همش بی قراری ! همش بغض داری !

میخوای مثله ابره بهاری بباری

دیگه خستم از خواهش بی اثر

بیا هرچی داری ار اینجا ببر

اخه من به هر در زدم وا نشد

همینه که موندم همش پشته در


کاش...

 

در میان خارها هم می شود یک یاس بود

در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود

می شود حتی برای دیدن پروانه ها

شیشه های مات یک  متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده بال در بال نسیم

ساقه های هرزاین بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از کاش می شد هم نبود

هرچه بود احساس بودو عشق بود و یاس بود

...کاش

رهایم کن

رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی

به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی

مگر جز مهربانی ازتو و چشمت چه می خواهم

تو خود از هر کسی بهتر از احساس من آگاهی

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را

گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی

غزلهایم زمانی روی لبهای تو جاری بود

ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی

دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خواندم

تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه مان گاهی

برو هر جا که می خواهی بروآسوده باش

مواظب باش مثل من نیفتی در چینن چاهی

از این جا می روم تنها مرا دیگر نخواهی دید

نخواهم برد در این راه با خود هیچ همراهی