عجب دیوانه بودم
عجب دیوانه بودم من که بستم دل به چشم تو
و کار این دل دیوانه را دشوار کردی تو
چقدر از التماسم پیش مردم آبرویم رفت
چقدر این عاشقت را پیش مردم خوار کردی تو
شنیدم بارها با دیگران بودی ولیکن حیف
شهامت در وجودت کو؟که بس انکار کردی تو
تو صدها شعر زیبا را برایم خواندی و گفتی
که بازی با دل بیمار من بسیار کردی تو
چو آن شب دیدمت در کوچه او را با تو
و ناچار این خیانت را به من اقرار کردی تو
نمی بخشم تو را هرگز دلم را سخت بشکستی
خدا هم خود تلافی می کند بد کار کردی تو
نمی بایست نفرین آخرین پیمان ما میشد
مرا اما به این کار غلط نا چار کردی تو
ز باغ سینه ام گلهای زرد آرزو کندم
مرا با بی وفای ها ز خود بیزار کردی تو
چه حسنی داشتی در این شکست تلخ!می دانی؟
مرا از خواب عشق و عاشقی بیدار کردی تو.
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ ساعت 15:21 توسط یاس
|
خدایا عاشقم گردان به آن شرطی که معشوقم تو باشی!