پریشان

پریشان...
ای که برداشتی از شانه موری باری
بهتر آن بود که دست از سر من برداری
ظاهر آراسته ام در هوس وصل ولی
من پریشان تر از آنم که تومیپنداری!
هرچه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست
من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری
موجم و جرات پیش آمدنم نیست مگر
به دل سنگ تو از من نرسد آزاری
بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار
تو هم ای آیینه از دیدن من بیزاری؟؟؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 0:24 توسط یاس
|
خدایا عاشقم گردان به آن شرطی که معشوقم تو باشی!