آدم ها ذره ذره محو می شوند, ارام...,بی صد... و تدریجی

همان آدمها یی که هرزگاهی پیغام کوچکی برایت می فرستند,بی هیچ انتظار جوابی,فقط برای آنکه بگویند هنوز هستند, فقط برای انکه بگویند هنوز هستی و هنوز برای آنها مهم ترینی..

همان آدمهایی که روز تولد تو یادشان نمی رود. همان هایی که فراموش می کنند که تو هر روز خدا آنها را فراموش کرده ای. همان هایی که برایت بهترین آرزوها را دارن دو می دانند که در آرزوهای بزرگ تو کوچکترین جایی ندارند...

همان آدمهایی که همین گوشه کنار ها هستند برای وقتی که دل تو پر درد می شود و چشمان تو پر اشک، که ناگهان از هیچ کجا پیداشان می شود, در آغوشت می گیرند و می گذارند غم دنیا را روی شانه های شان خالی کنی...

 همان هایی که لحظه ای پس از آرامشت , در هیچ کجای دنیای تو گم می شوند و تو هرگز نمی بینی, سینه ی سنگین از غم دنیا را با خود به کجا می برند...

همان آدمهایی که انقدر در ندیدنشان غرق شده ای که نابود شدن لحظه هایشان را و لحظه لحظه نابود شدنشان را در کنار خودت نمی بینی...

همان هایی که در خاموشی غم انگیز خود , از صمیم قلب به جای چشمان تو می گریند, روزی که بفهمی چقدر برای همه چیز دیر شده است...