زهر حسرت!
از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی
سینه ی رنجور من در التهاب انداختی
در کفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی
پرنیان بنهادی و بار کتان بر داشتی
ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست
او که گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست
وصف گل رویان شنید پا ز سر نشناختی
عیش نا اهلان گزیدی تا گل خود باختی
در پس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود
ان گلی که از جور تو پژمرده می شد یار بود
همچو شاهین بر سه تیغ قله ها پر می زدی
مسخ موشی گشتی و از قله پایین آمدی
با همه خوردی ز تو آرامش و شادی ربود
آنچه پایینت کشید از قله ها نفس تو بود
در خم بی راه از خود پشت پا خوردی دریغ
رفت عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ
هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست
هر دلی در عاشقی خوش دست و شیرین کار نیست
یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی
در میان باده نوشان اعتباری داشتی
از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جوی
روز و شب با یار یکدل می نشستی رو به رو
حالیا...
حالیا,بی های و هویی آن سرافرازی چه شد؟
یار را بازی گرفتی اخر بازی چه شد؟
این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست
هر دلی ارزان فروشد یار او را این سزاست
اعتبار هر دلی در خوبی دلدار اوست
آبروی هر کسی در آبروی یار اوست
گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست
پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگیست
گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی
بس نکردی سر کشی اکنون اسیر آتشی
شب سحر شد...
شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز
نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز
خدایا عاشقم گردان به آن شرطی که معشوقم تو باشی!