<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>زهر حسرت</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com</link>
<description>aloneyas</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 15 Feb 2014 09:08:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>بی آرزو</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/83</link>
<description>بی آرزو بغاری تیره، درویشی دمی خفت دران خفتن، باو گنجی چنین گفت که من گنجم، چو خاکم پست مشمار مرا زین خاکدان تیره بردار بس است این انزوا و خاکساری کشیدن رنج و کردن بردباری شکستن خاطری در سینه‌ای تنگ نهادن گوهر و برداشتن سنگ فشردن در تنی، پاکیزه جانی همائی را فکندن استخوانی بنام زندگی هر لحظه مردن بجای آب و نان، خونابه خوردن بخشت آسودن و بر خاک خفتن شدن خاکستر و آتش نهفتن ترا زین پس نخواهد بود رنجی که دادت آسمان، بیرنج گنجی ببر زین گوهر و زر، دامنی چند بخر</description>
<pubDate>Sat, 15 Feb 2014 09:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/82</link>
<description>کاش می دانستی، من سکوتم حرف است، کاش می دانستی، من سکوتم حرف است، حرف هایم حرف است، خنده هایم، خنده هایم حرف است. کاش می دانستی، می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم. کاش می دانستی، کاش می فهمیدی، کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند، یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند. من کمی زودتر از خیلی دیر، مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد. تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.</description>
<pubDate>Fri, 20 Sep 2013 21:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>نمیدانم چه می خواهم بگویم</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/81</link>
<description>نمیدانم چه میخواهم بگویم زبانم در دهان باز بسته است در تنگ قفس باز است وافسوس که بال مرغ آوازم شکسته است نمیدانم چه میخواهم بگویم غمی در استخوانم می گدازد خیال نا شناسی آشنا رنگ گهی می سوزدم گه می نوازد پریشان سایه ای آشفته آهنگ ز مغزم می تراود گیج وگمراه چو روح خوابگردی مات و مدهوش که بی سامان به ره افتد شبانگاه درون سینه ام دردیست خونبار که همچون گریه میگیرد گلویم غمی آشفته دردی گریه آلود نمیدانم چه می خواهم بگویم نمیدانم چه می خواهم بگویم</description>
<pubDate>Mon, 09 Sep 2013 21:15:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>تولدم مبارک نیست</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/80</link>
<description>بزرگتر كه مي شيم غصه هامون زودتر از خودمون قد مي كشن... لبخندمون رو توآلبوم كودكي جا ميذاريم و ناخواسته وارد دنياي لبخندهاي مصنوعي ميشيم ،شايد بزرگ شدن اون اتفاقي نبود كه انتظارش و مي كشيديم... خـــــــــــدايـــــــــاااااااااااااا يا برگردون خيلي عقب... يا ببر جلو.. .اينجاي زندگي خش داره!! خـــــــــــــــدایا...... مــــیـــشـــه ديگه از اين بـــزرگــتــر نــشــم، مــــیــشــــه اين بزرگ شدن ها واسه هميشه تموم شه، از اين لبخندهاي مصنوعي خــــســــتــــه</description>
<pubDate>Sat, 31 Aug 2013 11:43:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>پریشان</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/79</link>
<description>پریشان... ای که برداشتی از شانه موری باری بهتر آن بود که دست از سر من برداری ظاهر آراسته ام در هوس وصل ولی من پریشان تر از آنم که تومیپنداری! هرچه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری موجم و جرات پیش آمدنم نیست مگر به دل سنگ تو از من نرسد آزاری بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار تو هم ای آیینه از دیدن من بیزاری؟؟؟؟</description>
<pubDate>Mon, 12 Aug 2013 20:54:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/79</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی به من آموخت...</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/78</link>
<description>زنگی به من آموخت آدم ها نه دروغ می گویند و نه زیر حرفشان میزنند، اگر چیزی می گویند صرفا احساسشان در همان لحظ ـﮧ است نباید حساب باز کرد...</description>
<pubDate>Fri, 31 May 2013 16:09:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/78</guid>
</item>
<item>
<title>از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بَـعـנ . . .</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/77</link>
<description>از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بَـعـנ . . . مَـرض چِــڪـــ ڪـرבَטּ موبـایـلِتـــ בֿـوبــــ مـیـشـﮧ حتـﮯ یـﮧ وَقـتـایـــ ـﮯ یاבِتـــ مـیـره گــوشــﮯ دارﮮ دیـگـﮧ בِلـشـورهـ نَــנارﮮ ڪـﮧ گـوشـیـتـو جـا بـذارﮮ از یـﮧ جایــﮯ بـﮧ بَـعـנ . . . وَقــتـــﮯ ڪـسـﮯ بِهتــــ مـیـگـﮧ ב وسِتـــ ב ارَ Ґ لَـبـבֿَـنـנ مـیـزَنــﮯ و ازَش فــاصِــلـﮧ مـیـگـیـرﮮ از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بَـعـנ . . . حَـرفــﮯ واسـﮧ گُــفـتَـטּ نَـנارﮮ سـاڪِــتـــ بـوבَטּ رو بـﮧ בֿـیلـﮯ از حرفا تَــرجـیـح مـیـנﮮ و مــیــرﮮ</description>
<pubDate>Wed, 15 May 2013 15:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/77</guid>
</item>
<item>
<title>تعریف عشق</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/76</link>
<description>به نظر من بهترین تعریفی که میشه از عشق داشت در این چند بیت خلاصه شده آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت نه که گویند خسی بود که جوبارش برد عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ که به عمری نتوان دست در آثارش برد</description>
<pubDate>Tue, 07 May 2013 09:37:23 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/76</guid>
</item>
<item>
<title> ای وای مادرم</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/75</link>
<description>این غم نامه را شهریار در از دست دادن مادرش سروده 	است روحشان شاد 	 	 	 ای وای مادرم 	 	 	آهسته باز از بغل پله ها گذشت 	در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود 	امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه 	او مرده است و باز پرستار حال ماست 	در زندگیّ ما همه جا وول می خورد 	هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست 	 در ختم خویش هم به سر کار خویش بود 	بیچاره مادرم 	 *** 	 هر روز می گذشت از این زیر 	پله ها 	آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما 	امروز هم گذشت 	در باز و بسته شد 	با پشت خم</description>
<pubDate>Tue, 30 Apr 2013 14:11:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/75</guid>
</item>
<item>
<title>آدم ها...</title>
<link>https://aloneyas.blogfa.com/post/74</link>
<description>آدم ها ذره ذره محو می شوند, ارام...,بی صد... و تدریجی همان آدمها یی که هرزگاهی پیغام کوچکی برایت می فرستند,بی هیچ انتظار جوابی,فقط برای آنکه بگویند هنوز هستند, فقط برای انکه بگویند هنوز هستی و هنوز برای آنها مهم ترینی.. همان آدمهایی که روز تولد تو یادشان نمی رود. همان هایی که فراموش می کنند که تو هر روز خدا آنها را فراموش کرده ای. همان هایی که برایت بهترین آرزوها را دارن دو می دانند که در آرزوهای بزرگ تو کوچکترین جایی ندارند...</description>
<pubDate>Thu, 18 Apr 2013 08:36:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>aloneyas</dc:creator>
<guid>aloneyas.blogfa.com/post/74</guid>
</item>
</channel>
</rss>
