aloneyas


خیال خام پلنگ من به سوی ماه جهیدن بود

و مـاه را زِ بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجه به خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته ! خداحافظ، اگرچه لحظــه دیـــدارت
شروع وسوسه‌ای در من، به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـم آری، موازیــان به ناچاری
که هردو باورمان ز آغـاز، به یکدگــر نرسیدن بود

اگرچه هیچ گل مرده، دوباره زنده نشد امّا
بهار در گل شیپـوری، مدام گرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم، شرنگ ریخت به کام من
فریبکــار دغل‌پیشه، بهانه ‌اش نشنیـدن بود

چه سرنوشـت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود


حسین منزوی
نوشتـﮧ شده در یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1393ساعت 6:39 توسط یاس| |
بی آرزو

بغاری تیره، درویشی دمی خفت

دران خفتن، باو گنجی چنین گفت

که من گنجم، چو خاکم پست مشمار

مرا زین خاکدان تیره بردار

بس است این انزوا و خاکساری

کشیدن رنج و کردن بردباری

شکستن خاطری در سینه‌ای تنگ

نهادن گوهر و برداشتن سنگ

فشردن در تنی، پاکیزه جانی

همائی را فکندن استخوانی

بنام زندگی هر لحظه مردن

بجای آب و نان، خونابه خوردن

بخشت آسودن و بر خاک خفتن

شدن خاکستر و آتش نهفتن

ترا زین پس نخواهد بود رنجی

که دادت آسمان، بیرنج گنجی

ببر زین گوهر و زر، دامنی چند

بخر پاتابه و پیراهنی چند

برای خود مهیا کن سرائی

چراغی، موزه‌ای، فرشی، قبائی

بگفت ای دوست، ما را حاصل از گنج

نخواهد بود غیر از محنت و رنج

چو میباید فکند این پشته از پشت

زر و گوهر چه یکدامن چه یکمشت

ترا بهتر که جوید نام جوئی

که ما را نیست در دل آرزوئی

مرا افتادگی آزادگی داد

نیفتاد آنکه مانند من افتاد

چو ما بستیم دیو آز را دست

چه غم گر دیو گردون دست ما بست

چو شد هر گنج را ماری نگهدار

نه این گنجینه میخواهم، نه آن مار

نهان در خانهٔ دل، رهزنانند

که دائم در کمین عقل و جانند

چو زر گردید اندر خانه بسیار

گهی دزد از در آید، گه ز دیوار

سبکباران سبک رفتند ازین کوی

نکردند این گل پر خار را بوی

ز تن زان کاستم کازجان نکاهم

چو هیچم نیست، هیچ از کس نخواهم

فسون دیو، بی تاثیر خوشتر

عدوی نفس، در زنجیر خوشتر

هراس راه و بیم رهزنم نیست

که دیناری بدست و دامنم نیست


پروین اعتصامی


برچسب‌ها: شعر
نوشتـﮧ شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 12:38 توسط یاس| |


کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،

حرف هایم حرف است،

خنده هایم، خنده هایم حرف است.

کاش می دانستی،

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.

کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،

کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند،

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.

من کمی زودتر از خیلی دیر،

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.

تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد.

کاش می دانستی،

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.

تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست


من نه عاشق بودم

نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم ویک حس غریبی

که به صد عشق وهوس می ارزد....

برای خود خودم

نوشتـﮧ شده در شنبه سی ام شهریور 1392ساعت 0:37 توسط یاس| |


قدیما هزار ساعت عشق بود و


یک بوسه یواشکی...

الان هزار ساعت بوسه علنی هست و


دریغ از یه لحظه عشق...

نوشتـﮧ شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 11:39 توسط یاس| |

نمیدانم چه میخواهم بگویم

زبانم در دهان باز بسته است

در تنگ قفس باز است وافسوس

که بال مرغ آوازم شکسته است

نمیدانم چه میخواهم بگویم

غمی در استخوانم می گدازد

خیال نا شناسی آشنا رنگ

گهی می سوزدم گه می نوازد



پریشان سایه ای آشفته آهنگ

ز مغزم می تراود گیج وگمراه

چو روح خوابگردی مات و مدهوش

که بی سامان به ره افتد شبانگاه

درون سینه ام دردیست خونبار

که همچون گریه میگیرد گلویم

غمی آشفته دردی گریه آلود

نمیدانم چه می خواهم بگویم

نمیدانم چه می خواهم بگویم

نوشتـﮧ شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 0:45 توسط یاس| |


بزرگتر كه مي شيم غصه هامون زودتر از خودمون قد مي كشن...

لبخندمون رو توآلبوم كودكي جا ميذاريم و ناخواسته

وارد دنياي لبخندهاي مصنوعي ميشيم ،شايد بزرگ شدن

اون اتفاقي نبود كه انتظارش و مي كشيديم...

خـــــــــــدايـــــــــاااااااااااااا

يا برگردون خيلي عقب... يا ببر جلو..

.اينجاي زندگي خش داره!!

خـــــــــــــــدایا......

مــــیـــشـــه ديگه از اين بـــزرگــتــر نــشــم،

مــــیــشــــه اين بزرگ شدن ها واسه هميشه تموم شه،

از اين لبخندهاي مصنوعي خــــســــتــــه شــــــدم

 


خدایا من به دنیا اومدم اما دنیا به من نیومد

خدا  منو به این دنیا آوردی تا با زندگی کردن قیمت پیدا کنم

نه به هر قیمتی زندگی کنم

یعنی میشه تموم شه؟؟



aloneyas

نوشتـﮧ شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 15:13 توسط یاس| |


پریشان...

ای که برداشتی از شانه موری باری

بهتر آن بود که دست از سر من برداری

ظاهر آراسته ام در هوس وصل ولی

من پریشان تر از آنم که تومیپنداری!

هرچه می خواهمت از یاد برم ممکن نیست

من تو را دوست نمی دارم اگر بگذاری

موجم و جرات پیش آمدنم نیست مگر

به دل سنگ تو از من نرسد آزاری

بی سبب نیست که پنهان شده ای پشت غبار

تو هم ای آیینه از دیدن من بیزاری؟؟؟؟



نوشتـﮧ شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1392ساعت 0:24 توسط یاس| |

 

زنگی به من آموخت

آدم ها نه دروغ می گویند و نه زیر حرفشان میزنند،

اگر چیزی می گویند صرفا احساسشان در همان لحظـﮧ است

نباید حساب باز کرد...

نوشتـﮧ شده در جمعه دهم خرداد 1392ساعت 19:39 توسط یاس| |


از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بَـعـנ . . .

 

مَـرض چِــڪـــ ڪـرבَטּ موبـایـلِتـــ בֿـوبــــ مـیـشـﮧ

 

حتـﮯ یـﮧ وَقـتـایـــ ـﮯ یاבِتـــ مـیـره گــوشــﮯ دارﮮ

 

دیـگـﮧ בِلـشـورهـ نَــנارﮮ ڪـﮧ گـوشـیـتـو جـا بـذارﮮ

 

 

از یـﮧ جایــﮯ بـﮧ بَـعـנ . . .

 

وَقــتـــﮯ ڪـسـﮯ بِهتــــ مـیـگـﮧ בوسِتـــ בارَҐ

 

لَـبـבֿَـنـנ مـیـزَنــﮯ و ازَش فــاصِــلـﮧ مـیـگـیـرﮮ

 

 

از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بَـعـנ . . .

 

حَـرفــﮯ واسـﮧ گُــفـتَـטּ نَـנارﮮ

 

سـاڪِــتـــ بـوבَטּ رو بـﮧ בֿـیلـﮯ از حرفا تَــرجـیـح مـیـנﮮ

 

و مــیــرﮮ تو لاڪـــِ בֿـوבِتــــ

 

 

از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بَـعـנ . . .

 

فقط یـﮧ حس בارﮮ...حس بی تفاوتـﮯ

 

نـﮧ از دوست בاشتـטּ ها בֿـوشحال میشـﮯ

 

و نـﮧ از בوست نـנاشتـטּ ها ناراحت

 

از یـﮧ جایـﮯ بـﮧ بعـנ . . .

 

توﮮ هـیـجاטּ انــگیــز تریـטּ لحظـﮧ ها هـҐ

 

فقط نگاه می ڪنـﮯ . . .

 

از يــــه جــــايي بــــه بعــــد ...

ديگــــــه نــــــه دســـــــت و پــــا مــــي زنــــي... نـــــه بــــال بــــال ميــــزنــــي


نـــــه دل دل ميــــــکني ... نـــــــه داد و بيــــداد ميــــــکني ... نــــــه گــــريــــه ميـــــکني




نـــــه مشتتـــــو ميــــکوبي تــــو ديــــوار...  نـــــــه ســــرتــــو مــــيزني بــــه ديــــوار




نــــــــــه.....

از يــــــه جــــايــي بـــه بعـــد فقـــط سکـــوت ميکنـــــ

  سکـــوت...

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 19:10 توسط یاس| |

به نظر من بهترین تعریفی که میشه از عشق داشت در این چند بیت خلاصه شده


آن نه عشق است که بتوان بر غمخوارش برد
یا توان طبل‌زنان بر سر بازارش برد

عشق می‌خواهم از آن‌سان که رهایی باشد
هم از آن عشق که منصور، سر دارش برد

عاشقی باش که گویند به دریا زد و رفت
نه که گویند خسی بود که جوبارش برد

عشق یعنی قلم از تیشه و دفتر از سنگ
که به عمری نتوان دست در آثارش برد


برچسب‌ها: شعر
نوشتـﮧ شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 13:7 توسط یاس| |



این غم نامه را شهریار در از دست دادن مادرش سروده است روحشان شاد



ای وای مادرم


آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...

برچسب‌ها: مناسبتی
نوشتـﮧ شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1392ساعت 17:41 توسط یاس| |

آدم ها ذره ذره محو می شوند, ارام...,بی صد... و تدریجی

همان آدمها یی که هرزگاهی پیغام کوچکی برایت می فرستند,بی هیچ انتظار جوابی,فقط برای آنکه بگویند هنوز هستند, فقط برای انکه بگویند هنوز هستی و هنوز برای آنها مهم ترینی..

همان آدمهایی که روز تولد تو یادشان نمی رود. همان هایی که فراموش می کنند که تو هر روز خدا آنها را فراموش کرده ای. همان هایی که برایت بهترین آرزوها را دارن دو می دانند که در آرزوهای بزرگ تو کوچکترین جایی ندارند...

همان آدمهایی که همین گوشه کنار ها هستند برای وقتی که دل تو پر درد می شود و چشمان تو پر اشک، که ناگهان از هیچ کجا پیداشان می شود, در آغوشت می گیرند و می گذارند غم دنیا را روی شانه های شان خالی کنی...

 همان هایی که لحظه ای پس از آرامشت , در هیچ کجای دنیای تو گم می شوند و تو هرگز نمی بینی, سینه ی سنگین از غم دنیا را با خود به کجا می برند...

همان آدمهایی که انقدر در ندیدنشان غرق شده ای که نابود شدن لحظه هایشان را و لحظه لحظه نابود شدنشان را در کنار خودت نمی بینی...

همان هایی که در خاموشی غم انگیز خود , از صمیم قلب به جای چشمان تو می گریند, روزی که بفهمی چقدر برای همه چیز دیر شده است...

 

 


برچسب‌ها: متن جالب
نوشتـﮧ شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1392ساعت 12:6 توسط یاس| |


خبر به دورترین نقطه جهان برسد

نخواست او به من خسته بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از این که پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه می کنی که اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آنکه دوست ترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند تا دو پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه جهان برسد

گلایه ای نکنی و بغض خویش را بخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که نه...!!!

نفرین نمی کنم که مباد

به او که عاشق او بودم زیان برسد

خدا کند که فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط آن زمان برسد...!!!!!


برچسب‌ها: شعر
نوشتـﮧ شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 1:49 توسط یاس| |

 


عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه میدانی؟

در شعله نرقصیدی، پروانه چه میدانی؟

لبریز می غمها، شد ساغر جان من

خندیدی و بگذشتی، پیمانه چه میدانی؟

یک سلسله دیوانه، افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو! افسانه چه میدانی؟

من مست میِ عشقم، بس توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد! میخانه چه میدانی؟

عاشق شو و مستی کن، ترک همه هستی کن

ای بت نپرستیده..! بت خانه چه میدانی؟

تو سنگ سیه بوسی، من چشم سیاهی را

مقصود، یکی باشد، بیگانه..! چه میدانی؟

دستار، گروگان ده، در پای بتی، جان ده

اما تو ز جان، غافل..! جانانه چه میدانی؟

ضایع چه کنی شب را؟ لب، ذاکر و دل، غافل

تو، ره به خدا بردن، مستانه چه میدانی



برچسب‌ها: شعر
نوشتـﮧ شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 1:25 توسط یاس| |


گفت: در مي‌زنند مهمان است
گفت: آيا صداي سلمان است؟
اين صدا، نه صداي طوفان است
مزن اين خانه مسلمان است
مادرم رفت پشت در، اما

 


گفت: آرام ما خدا داريم
ما كجا كار با شما داريم
و اگر روضه‌اي به پا داريم
پدرم رفته ما عزاداريم
پشت در سوخت بال و پر، اما

آسمان را به ريسمان بردند
آسمان را كشان كشان بردند
پيش چشمان ديگران بردند
مادرم داد زد بمان! بردند
بازوي مادرم سپر،اما

بين آن كوچه چند بار افتاد
اشك از چشم روزگار افتاد
پدرم در دلش شرار افتاد
تا نگاهش به ذوالفقار افتاد-
گفت: يك روز يك نفر اما...


سید حمیدرضا برقعی


برچسب‌ها: مناسبتی
نوشتـﮧ شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1392ساعت 1:11 توسط یاس| |

دلخـور که مے شوم ،بغض مے کنم !
مے آیم پشتِ صفحه ے مانیتورم ،کامنت مے نویسم ...
و صورتک مے گذارم صورتکے که مے خندد !
و پشتش قایم مے شوم ،که فکر کنے مے خندم و بخندے ...!
اشک هایم مے آیند ...و من مدام با صورتک مجازے ام مے خندم !!!

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 4:7 توسط یاس| |

 

 

آشنای من قسمت نبود تا در کنار هم بمانیم

شاید این سر نوشتی است که برای ما رقم خورده است

دور از هم ولی با هم

همیشه از خودم می پرسیدم که چقدر با جدایی فا صله دارم

هیچ گاه فکر نمی کردم که جاده پر اندوه جدایی این قدر نزدیک باشد

ولی خیالی نیست چرا که جای داشتن در کنار هم مهم نیست

جای گرفتن در قلب هم اصل است

صادقانه بگویم: 

 

همیشه در قلب و ذهنم جای داری

قلم ناتوانم از نوشتن نام عشق گریزان بود

اما روزی او هم نوشت

چرا که تو معلمش بودی ..هنوز نجوای دل عاشقت را به یاد دارم

همان که الهام دهنده ی روحم بود

و خاطره ی زندگیم شد

شاید با تــــو بودن خیلی وقت است که گذشته

اما با فکر تــــو بودن هنوز هم باقی است


 

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 4:5 توسط یاس| |

 

روزگاری دیده در دیدار یاری داشتیم

 

بودن و دیدار  او را دایمی پنداشتیم

 

غرق شادی ها شدیم و غافل از ایام هجر

 

ای دریغا فصل گندم بود و ماجو کاشتیم

 

روز تلخ غربت و ایام سنگین فراق

 

امدو ما بی خبر افکار باطل داشتیم

 

چون به تنهایی رسیدیم درد را باور شدیم

 

باز هم اخر رسیدیم و عجب گل کاشتیم

 

قصه ها تکرارو تکرارند  اما ای دریغ

 

دل چه غافل بود و او را عاقل پنداشتیم

 

مانده ام در سوگ این دل مردگی

 

روزها پرسه در افسردگی

 

حال، او رفت و ما تنها شدیم

 

یا که ما ماندیم و بی فردا شدیم

 

کاشکی میشد دوباره گریه کرد

 

خاطری از خاطراتت زنده کرد

نوشتـﮧ شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 0:31 توسط یاس| |


او تو را تنها گذاشت . . . . و تو فکر میکنی که هیــــــــــچ حرفه بدی به او نزدی . . . . ولی اینگونه نیست . . .

.
.
- شاید گاهی بجای اینکه بگویی "عزیزم خدانگهدار" فقط گفته ای "بای" . . . .
.
- وقتی میگوید سرم درد میکند شاید بجای اینکه خود دوای دردش باشی گفته ای برو دکتر خوب میشی . . . .
.
- شاید وقتی گفته خوبی ؟ چه خبر ؟ فقط جواب داده ای "سلامتی" . . . .
.
- شاید چندین روز حالش را نپرسیده ای و وقتی او حالت را میپرسد , فقط گفته ای "ببخشید وقت نداشتم" . . . .
.
و هزاران دلیل دیگر که اگر کمی فکر کنی می فهمی . . . .
.
نوشتـﮧ شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1392ساعت 0:29 توسط یاس| |


کارش دوباره بادلم بالاگرفت و رفت

درذهن خاطرات کاهی جاگرفت و رفت

شدنقطه چین شعرهای تازه واردم

بالحظه های آبی ام دعواگرفت و رفت

درکوچه های دلهره صدبار گشته ام

انگاردست جاده را تنهاگرفت و رفت

وقتی که نگاه آسمان ها شور خورده بود

ازاعتمادمن به زور امضا گرفت و رفت

درشهرمی گفت باتوام همیشه قول می دهم

قولی که پس نمی گرفت حالاگرفت و رفت

نوشتـﮧ شده در سه شنبه ششم فروردین 1392ساعت 20:32 توسط یاس| |